سایر · محمدحسن بارق شفیعی
شب های آشنا
1
این جا که باد زندگی انگیز نوبهار،
2
بر سنگ لاله کارد و گل پرورد ز خار،
3
این جا که هر بهار،
4
مشاطگیش را-
5
در حسن نوعروس طبیعت برد به کار،
6
وینوس عشق در دل تابوت روزگار،
7
بی جان فتاده است.
8
این جا که آفتاب بهاری نظررباست،
9
دریا و کوه و دره پر از گوهر و طلاست،
10
این جا که گنج هاست،
11
در بی کران سرد،
12
در جسم این مجسمه های پری نگار-
13
بسته ست پای فکر و شکسته ست دست کار.
14
15
این جا که در بهار جنون خیز گل به باغ،
16
از آشیان مرغ چمن بر پریده زاغ،
17
سرسام و بی دماغ.
18
کس را مجال نیست-
19
تا لحظه ای به سایه گلبن کند سراغ،
20
آن راحتی که دارد از اندوه و غم فراغ.
21
این جا که در بهار نسیم طرب فزا،
22
یکسان وزد به کاخ شه و کلبه گدا.
23
شب های آشنا-
24
می آیدم به گوش:
25
زآن جا، صدای غلغل و فریاد نوش نوش
26
زین جا، صدای ناله طفلان بی نوا.
27
کابل، فروردین ١۳۴۳