سایر · محمدحسن بارق شفیعی
طلوع عید
1
فردا که مهر با رخ تابان و آذری
آهسته سر زند ز گریبان خاوری
2
زی بحر آسمان شود از ساحل افق
زرینه کشتی فلک اندر شناوری
3
عید آید و سرور بجوشد به سینه ها
دل ها شود ز غصه و رنج و الم بری
4
گردد فراخ ساحت جولان آرزو
باز ایستد ز کج روشی چرخ چمبری
5
آید به بزم عیش جوانان پاکدل
دلدار شیشه پیکر و مهروی چون پری
6
سیمین بران شوخ گهر دانه های دل
از یکدگر برند به آیین دلبری
7
باشد چو مار مست بر شاخ نسترن
گیسوی تاب خورده به بازوی مرمری
8
عاشق به نام عید ببوسد لب نگار
هر آفتاب حسن کند ذره پروری
9
لیکن طلوع عید من آن صبح آرزو
کاین سان غمم فزوده، به تلقین مفتری
10
باری به عیدگاه محبت ز روی لطف
آیا کند به حال من خسته داوری؟
11
کابل، عید قربان ١۳۳٥