غزل · شاطرعباس صبوحی
آتشی در خرمن
1
عشق آمد و امن جانم گرفت
شحنۀ شوقم گریبانم گرفت
2
عشوه ای فرمود چشم کافرش
زاهد دین گشت و ایمانم گرفت
3
رشته ای در کف ز زلف سر کشش
گرچه مشکل آمد آسانم گرفت
4
آفتابی گشت تابان در مهش
تحت و فوق و کاخ و ایمانم گرفت
5
از شراره آه و برق سینه سوز
آتشی در خرمن جانم گرفت
6
بس ز گلها بی وفائی دیده ام
خیمۀ گل از گلستانم گرفت
7
چون صبوحی عاقبت لعل لبت
در میان آب حیوانم گرفت