غزل · شاطرعباس صبوحی
دام و دانه
1
دلی که در خم زلف، شانه می طلبد
چو طایری است که شب، آشیانه می طلبد
2
ز شوق خال تو، دل می تپد در آن خم زلف
حریص بین، که به دام است و، دانه می طلبد
3
دلم به خانه خرابی خویش می گرید
چو بهر زلف تو مشاطه شانه می طلبد
4
ز بهر کشتنم این بس که دوستدار وی ام
دگر چرا پی قتلم، بهانه می طلبد
5
چو مفلسی است که خواهد ز ممسکی نعمت
کسی که راحتی از این زمانه، می طلبد
6
هزار مرتبه بستی به روی من در و باز
دلم گشایش از این آستانه می طلبد