غزل · شاطرعباس صبوحی
شب هجران
1
دیده در هجر تو شرمندۀ احسانم کرد
بس که شب ها گهر اشک بدامانم کرد
2
عاشقان دوش ز گیسوی تو دیوانه شدند
حال آشفتۀ آن جمع پریشانم کرد
3
تا که ویران شدم آمد به کفم گنج مراد
خانۀ سیل غم آباد که ویرانم کرد
4
شمه ای از گل روی تو به بلبل گفتم
آن تنک حوصله رسوای گلستانم کرد
5
داستان شب هجران تو گفتم با شمع
آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد