غزل · شاطرعباس صبوحی
بهانه
1
دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد
افکند سر به زیر، حیا را بهانه کرد
2
آمد به بزم و، دید من تیره روز را
ننشست و رفت، تنگی جا را بهانه کرد
3
رفتم به مسجد از پی نظارۀ رخش
بر رو گرفت دست و، دعا را بهانه کرد
4
آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان
بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد
5
خوش می گذشت دوش صبوحی به کوی او
بر جا نشست و، شستن پا را بهانه کرد