غزل · شاطرعباس صبوحی
زخم و مرهم
1
تا صبا شانه بر آن زلف خم اندر خم زد
آشیان دل صد سلسله را، برهم زد
2
تابش حسن تو در کعبه و بتخانه فتاد
آتش عشق تو، بر محرم و نامحرم زد
3
تو صنم قبلۀ صاحب نظرانی امروز
که زنخدان تو آتش به چه زمزم زد
4
حال دلسوختۀ عشق، کسی می داند
که به دل، زخم تو را در عوض مرهم زد
5
خجلت و شرم، به حدیست که در مجلس دوست
آستین هم نتوان بر مژۀ پر نم زد