غزل · شاطرعباس صبوحی
خمخانه حق
1
شام هجران مرا صبح نمایان آمد
محنت آخر شد و اندوه به پایان آمد
2
نفس باد صبا باز مسیحائی کرد
مگر از زلف خم در خم جانان آمد
3
شکر ایزد که دگر بار، به کوری رقیب
دلبرم شاد رخ و خرم و خندان آمد
4
عجبی نیست گرم از کرم پیر مغان
رنج راحت شد و هم درد به درمان آمد
5
گر چه بسیار چشیدی ستم ز هر فراق
دلبر شاد به بزمت شکرستان آمد
6
ساقیا! ساغر لبریز از آن باده بده
که ز خمخانۀ حق، هدیه به مستان آمد
7
مطرب! آغاز کن آن نغمۀ داوودی را
که ز الحان خوشش، جان به سلیمان آمد
8
مژده ای صدر نشینان صف میکده، باز
که صبوحی ز حرم مست و غزلخوان آمد