غزل · شاطرعباس صبوحی
صید دل
1
دلبرم گر به تبسم لب خود باز کند
کی مسیحا به جهان دعوی اعجاز کند؟
2
دین و دل، هر دو به یکبار به تاراج برد
در صف سیمبران گر سخن آغاز کند!
3
رونق مهر و قمر افکند از اوج فلک
زلف شبگون، رخ مه رو، اگر ابراز کند
4
ببرد صبر و شکیبم اگر آن لعبت ناز
بهر صید دل من، حمله چنان باز کند!
5
خلج و تبت و چین است مگر منظر او
کاین چنین دلبری و عشوۀ طناز کند؟
6
به یکی جو نخرم سلطنت ملک جهان
بت غارتگر من، گر هوس ناز کند
7
وصل دلدار صبوحی نتوان شد حاصل
هر زمان هجر تو را شعبده ای ساز کند