غزل · شاطرعباس صبوحی
نقش تو
1
آن که رخسار تو با زلف گره گیر کشید
فکرها کرد که باید به چه تدبیر کشید
2
مدتی چند بپیچید بخود آخر کار
ماه را از فلک آورد بزنجیر کشید
3
خامه می خواست که مژگان ترا بردارد
راست بر سینۀ عشاق تو صد تیر کشید
4
چون بیاراست بدان حسن دلاویز ترا
قلم اندر کف نقاش تو تکبیر کشید
5
گردش خامه تقدیر غرض نقش تو بود
کز ازل تا به ابد این همه تاخیر کشید
6
دیده از تاب و بسیار چه شبها که گشود؟
کانتظار تو بسی این فلک پیر کشید