غزل · شاطرعباس صبوحی
خواب آلودگان
1
کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار، خوار
در ده عشق تو اندر کوچه و بازار، زار
2
در جهان عیشی ندارم بی رخت ای دوست، دوست
جز تو در عالم نخواهم ای بت عیار، یار
3
از دهانت کار گشته بر من دلتنگ، تنگ
با لب لعل تو دارد این دل افگار، کار
4
هر چه می خواهی بکن با من تو ای طناز، ناز
گر دهی یک بوسه ام زان لعل شکربار، یار
5
ساقیا! زان آتشین می ساغری لبریز، ریز
تا به مستی بر زنم در رشتۀ زنار، نار
6
مطربا! بزم سماع است و بزن بر چنگ، چنگ
چشم خواب آلودگان را از طرب بیدار، دار
7
ای صبوحی شعر تو آرد به هر مدهوش، هوش
خاصه مدهوشی که گوید دارم از اشعار، عار