غزل · شاطرعباس صبوحی
آیه رحمت
1
غبار نیست که بر گرد عارض ترش است این
گذشته پادشه حسن گرد لشکرش است این
2
نه خط غالیه سا دور عارض مهش است این
همای حسن پریده است و سایۀ پرش است این
3
ستاده بر سر نعشم، گرفته دست به مژگان
که این قتیل نگاه منست و خنجرش است این
4
کتاب نیست که می خواند آن نگار به مکتب
کند حساب شهیدان خویش و دفترش است این
5
نشان آبله دیدم به روی یار بگفتم
قسم به آیۀ رحمت که اصل جوهرش است این
6
هزار مرتبه بر قبر من گذشت و نگفتا
که این شهید، شهید من است و مقبرش است این
7
نظر در آینه کرد آن نگار رو با خود گفت!
خوشا بحال دل عاشقی که دلبرش است این