غزل · شاطرعباس صبوحی
باز، دل میبری ...
1
ای که صد سلسله دل، بسته به هر مو داری
باز دل می بری از خلق، عجب رو داری
2
خون عشاق، حلال است، مگر در بر تو
که به دل، عادت چنگیز و هلاکو داری
3
از گل و لاله و سرو لب جو، بیزارم
تا تو بر سرو قدت روضۀ مینو داری
4
تو پریزاده نگردی به جهان، رام کسی
حالت مرغ هوا، شیوۀ آهو داری
5
این خط سبز بود سر زده زان شکر لب
یا که در آب بقا، سبزۀ خودرو داری
6
جای مستان همه در گوشۀ محراب افتاد
تا که بالای دو چشمت خم ابرو داری
7
گر صبوحی شده پا بست تو، این نیست عجب
تا که صد سلسله دل، در خم گیسو داری