سایر · محمدعلی بهمنی
از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم
1
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
2
در دفتر همیشه من ثبت می شود
این لحظه ها، عزیزترین یادگار تو
3
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
می خواستم که گم بشوم در حصار تو
4
احساس می کنم که جدایم نموده اند
همچون شهاب سوخته ای از مدار تو
5
آن کوپه تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو
6
این سوت آخر است و غریبانه می رود
تنهاترین مسافر تو از دیار تو
7
هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تر
هشدار می دهد به خزانم بهار تو
8
اما در این زمانه عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو
9
از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم
نفرین به روزگار من و روزگار تو