سایر · محمدعلی بهمنی
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم
1
من زنده بودم اما، انگار مرده بودم
از بس که روزها را تا شب شمرده بودم
2
یک عمر دور و تنها، تنها به جرم این که
او سرسپرده می خواست، من دل سپرده بودم
3
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
4
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
5
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم