سایر · محمدعلی بهمنی
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
1
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
2
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را
بر سفره رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
3
حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
4
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد: در میان مردگانم همدمی نیست
5
همواره چون من نه: فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
6
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
7
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
8
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست