سایر · محمدعلی بهمنی
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
1
در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
این سان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست
2
من در تو گشتم ، گم، مرا در خود صدا می زن
تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست
3
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست
4
گفتی بخوان خواندم اگرچه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست
5
من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست
6
یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
از من من این بر شانه ها بار گران ای دوست
7
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست
8
انسان که می خواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست