سایر · محمدعلی بهمنی
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
1
خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
2
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید
3
به کف و ماسه که نایاب ترین مرجان ها
تپش تب زده نبض مرا می فهمید
4
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
5
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچ کس مثل تو و من به تفاهم نرسید
6
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
7
من که حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید