سایر · محمدعلی بهمنی
حیف انسانم و می دانم تا همیشه تنها هستم
1
تکیه بر جنگل پشت سر، روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
2
حال دریا آرام و آبی است، حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است، در چه حالی آیا هستم؟
3
کوچ مرغان را می بینم، موج ماهی ها را نیز
حیف انسانم و می دانم، تا همیشه تنها هستم
4
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن، از غبار فردا هستم
5
صفحه ای ماسه بر می دارم، با مداد انگشتانم می نویسم
من آن دستی که رفت از دست شما هستم
6
مرغ و ماهی با هم می خندند، من به چشمانم می گویم
زندگی را می بینی بگذار این چنین باشم تا هستم