سایر · مهدی سهیلی
بیمار
سرم سنگ، دهانم تلخ، چشمم شمع بی نور ست
نفس در سینه زندانیست
چو روز آید بچشمم دختر خورشید، بیمارست
شبانگه در نگاه من عروس ماه؛ رنجورست
تمام شهر، گورستان وهم انگیز
سراسر خانه ها آرامگاه سرد و متروکست
فضا انباشته از بوی تند سدر و کافورست
و هر جا دیده میچرخد
چراغانست اما در نگاه من
چراغی بر سر گورست.
شبانگه اختران بر آسمان، چون آبله بر روی بیمارند
و ابری تیره چون مه را فرو پوشد
بخود گویم که چشم آسمان کورست .
سحرگاهان بگوشم صحبت گنجشکها چون آیه مرگست
نگاه هر کبوتر بر لب دیوار میگوید:
درخت عمر تو بی بار و بی برگست
تنت در قلعه دیو سیاه مرگ، محصورست
در آن دم همره بانگ خوش پیر مناجاتی،
دو لرزان دست را بر آسمان گیرم
و نومیدانه با آوای محزونی سلامت از خدا خواهم
ولی در عمق جانم آشنای ناشناسی میزند فریاد:
که راهم تا سواد تندرستی، ایمنی، فرسنگها دورست
خداوندا !
سرم سنگین، دهانم تلخ، چشمم بی نورست
نفس در سینه زندانیست
بچشمم دختر خورشید بیمارست
و ماه آسمان پیرست، رنجورست
(( بیستم خرداد ۱۳۴۸ ))