سایر · مهدی سهیلی
صیاد
که با فریاد هر تیری
بر آری ناله ها از نای هر حیوان صحرائی
ولی آگه نیست از حال آهو بره ای در شام تنهائی
الا ای مرد صحرا گرد، ای صیاد تیر انداز!
در آن شبها که سرمست از شکار بره ی آهو
درون بستر نازی
زمانی دیده را برهم گذار و گوش را وا کن
بفرمان مروت چشم دل را سوی صحرا کن
بگوش جان و دل بشنو
صدای ضجه های ماده آهوئی
که خون گرم فرزند عزیزش، کرده رنگین دشت و صحرا را
و با پستان پر شیرش بهر سو در پی فرزند می پوید
دلش پر داغ و لبش خاموش
تمام دشت را در پی جستن فرزند می بوید
الا ای مرد صحرا گرد ای صیاد تیر انداز
پر مرغان صحرا را به خون رنگین مکن هرگز
ز خون گرم آهو بره ای دامان پاکت را
مکن ننگین مکن هرگز
***
الا ای مرد تیر انداز ای، ای صیاد صید افکن!
تو حال کودک بی مادری را هیچ میدانی؟
غم آن بره آهو را ز بانگ جانگدازش هیچ می خوانی؟
تو میدانی که آن آهو بره شبها
سر خود را ز غمها می زند بر سنگ؟
همه شامش بود دلگیر
همه صحبتش بود دلتنگ؟
تو آنروزی که صید بره آهو می کنی سرمست
نگاهت هیچ بر چشم نجیب مادر او هست؟
طپش های دل پر داغ مادرش را نمیبی؟
دلت بر حالت آن بی زبان آهو نمی سوزد؟
ز آه او نمی ترسی؟
در این آغاز بد فرجام، آخر را نمیبینی؟
***
تو هنگامی که از خون میکنی رنگین پر کبو ترها
چنین اندیشه ای داری
که این سیمین تنان آسمانی جوجه ای دارند؟
نمیدانی اگر مادر به خون غلتد
تمام جوجه ها بی دانه می مانند؟
و به امید مادر منتظر در لانه میماند؟
***
الا ای مرد تیر انداز ای صیاد صید افکن!
بگو با من
چه حالت میرود بر تو
اگر تیری خدا ناکرده فرزند ترا بر خاک اندازد؟
وزین داغ توان فرسا
صدای ضجه تلخ ترا در گنبد افلاک اندازد؟
***
الا ای مرد تیر انداز ای صیاد صید افکن!
ببانگ ناله تیری
سکوت دلپذیر دشت را مشکن
بفرمان هوسبازی
به خاک وخون مکش هر لحظه فرزندان صحرا را
بحال آهوان بی زبان اندیشه باید کرد
از این راهی که هر جاندار را بی جان کنی برگرد
بخون رنگین مکن بال کبوترهای زیبا را
***
در آن ساعت که میگیری هدف ، حیوان صحرا را
به چشمانش نگاهی کن
ببین دربرق چشمش التماس را
که با درماندگی در لحظه های مرگ می گوید:
«ایا صیاد ! رحمی کن ،مرنجانم را »
« پر و بالم بکن اما نسوزان استخوانم را »