سایر · مهدی سهیلی
ماهیگیر
در روزگاران خوشایند جوانی
این زندگی در چشم من دریاچه ای بود
دریاچه ای آرام و روشن
دریاچه ای پیروزه گون و آسمان رنگ
دریاچه ای با رقص خوش آهنگ « قو» ها
آکنده بود آغوش این دریاچه سبز
از ماهیان سرخ رنگ « آرزو » ها
***
من آن زمان « صیاد » نیرومند بودم
هر روز و هر شب چون عقابی تیز پرواز
با « دام » خود دنبال ماهی ها دویدم
چون مرغکان دنبال « ماهی » پر کشیدم
تا قعر دریا پیش ماهی ها رسیدم
اما بیکبار
حتی بیکبار
در « تور » تصویری هم از « ماهی » ندیدم .
***
یکعمر بگذشت
از چشم من بگریخت خورشید جوانی
بی باده شد پیمانه های زندگانی
مهتاب پیری گرد سیمین بر سرم ریخت
آمد بدیدارم زمان ناتوانی .
***
امروز هم این زندگی در دیده من
دریاست دریا
اما چه دریائیست ؟ دریائی کف آلود
دریای ابر اندود و پر طوفان و پر موج
دانم که ماهی های سرخ « آرزو » ها
صدها هزاران در دل دریاچه خفته است
دانم که در هر گوشه دریای پر موج
دور از نگاه من، بسی « ماهی » نهفته است
***
اما چه حاصل ؟
امروز، من « صیاد » پیرم
در چنگ نیرومند پیری ها اسیرم
من پیر ماهیگیر بی تاب و توانم
با دست لرزان
با پای خسته
امروز، آن صیاد نیرومند دیروز
از پا نشسته
نیروی دیدنها ز چشمم رخت بسته
از هر نسیم و موج، میلغزم بسختی
بس « تار » ها از « تور» صید من گسسته
در دستهایم قوت « پارو زدن » نیست
از سوی دیگر
بس « تخته » ها از « قایق » عمرم شکسته
با خویش میگویم که: افسوس
صیاد نیرومند دیروز
امروز « پیر » است
دریای من دریای پر موج و شریر است
با اینچنین « دریا » و این « فرتوتی » من
دیگر شکار ماهیان آرزوها
بسیار دیر است
بسیار دیر است .
(( بیست و یکم مرداد ۱۳۵۱ ))