سایر · مهدی سهیلی
نامرد
1
به نامردمان مهر کردم بسی
نچیدم گل مردمی از کسی
2
بسا کس که از پا در افتاده بود
سراسر توان را زکف داده بود
3
نه نیروش در تن، نه در مغز، رای
دو دستش گرفتم که خیزد بپای
4
چو کم کم به نیروی من پا گرفت
مرا در گذرگاه، تنها گرفت
5
بحیلت گری خنجری از پشت زد
بخونم ز نامردی انگشت زد
6
شکستند پشتم نمکخوار گان
دورویان بیشرم و پتیارگان
7
گره زد بکارم سر انگشتشان
تبسم بلب، تیغ در مشتشان
8
ندارم هراسی ز نیروی مشت
مرا ناجوانمردی خلق، کشت
9
محبت به نامرد، کردم بسی
محبت نشاید به هر ناکسی
10
تهی دستی و بیکسی درد نیست
که دردی چو دیدار نامرد نیست
11
(( دی ماه ۱۳۵۰ ))