کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

وحی

1

در آن ایام، خاک فتنه خیز مکه، یعنی مهد بدکاران

2

درون ظلمت جهل و تباهی دست و پا میزد

3

توانگر، آتش حسرت بجان بینوا میزد

4

ستمکش، بر در هر خانه دست التجا میزد

5

شبانگاهان

6

نوائی غم فزا در نای مرغ شب گره میخورد

7

سحرگاهان خروس صبح اگر میخواند

8

گروهی تیره جان بی سعادت را صلا میزد

9

***

10

بهرکس میرسیدی، حربه الحاد در کف داشت

11

رهی گرپیش پائی بود، راه ننگ و پستی بود

12

و گر رنگی بروئی بود، رنگ بت پرستی بود

13

محبت، مردمی، انصاف، پاکی، پاک اندیشی

14

میان توده ها گم بود .

15

چپاول، زورگویی، ناجوانمردی، تبهکاری

16

یگانه کار مردم بود.

17

در این هنگامه ها، مردی غمین با چشم تر هر شب

18

به « کوه نور » در « غار حرا » میرفت

19

همه شب با غمی سنگین ببال مرغ اندیشه

20

ز « کوه نور » تا عرش خدا می رفت

21

لبش خاموش بود اما سرا پایش پر از فریاد

22

به پرواز خدائی تا دل بی انتها میرفت

23

تنی لرزان، دلی ترسان، ز بیم حق تعالی داشت

24

و در آن غاز تنهائی

25

روانی روشن از کر و بیان عرش اعلا داشت

26

***

27

بدان این مرد برتر، آشنای راز سرمد بود

28

که از دلبستگی ها و ز تعلق ها مجرد بود

29

ستوده بود و پاکان جهان آفرینش را سرآمد بود

30

نفس را نکهت جاوید می بخشم بنام او

31

مهین پیغمبر عالم

32

هما عرش پرواز خدا سیر فلک پیما

33

ابر مرد جهان، آموزگار ما « محمد » بود

34

***

35

بلی او، آن یگانه، آن فلک سیر خدا پیوند

36

بهمراه دلی نورانی و عزمی گران چون کوه

37

ز « کوه نور » شبها دیده بر « ام القری » میدوخت

38

و در اندوه جهل مردم « ام القری » میسوخت

39

***

40

یکی شب « کوه نور » آبستن رمزی خدائی شد

41

شبی رخشان ز بام آسمان آبی « ملکه »

42

ندانم عرشیان از خوشه پروین

43

به دربار محمد در « حرا » گل میفرستادند

44

و یا با ریزش صدها ستاره آسمانیها

45

زمین را بوسه میدادند

46

***

47

شبی حیرت فزا دست خدای آسمانها بر سر کعبه

48

گل مهتاب میپاشید

49

بچشم مردم « ام القری » در آن شب روشن

50

ز بام لاجوردی سرمه ها خواب میپاشید

51

در آن مهتاب شب، غار حرا خورشید در خود داشت

52

محمد در دل « غار حرا » در خویش گریان بود

53

شبستان وجودش پر ز نور پاک یزدان بود

54

در آن هنگامه شهر مکه بود و خواب و مدهوشی

55

محمد بود و شور جذبه و بانگ نفس هایش

56

در آن شب حال مهمان « حرا » نقشی دگرگون داشت

57

شراری بود از دنیای غیبی در سراپایش

58

دل « کوه حرا » شد گرم

59

گمان کردی که نبضش بی امان می زد

60

تو گفتی میدود نور خدا در جوی رگهایش

61

***

62

به کوته لحظه ای چشم محمد، گرم شد از خواب

63

ولی در خویش حیران بود .

64

بناگه برق زد در پشت چشمش، دیده را وا کرد

65

ز پشت دیدگان تا عرش، نوری را تماشا کرد

66

بخود لرزید از وحشت

67

نگاهی پر ز اندیشه بسوی آسمانها کرد

68

دهانش باز ماند از حیرت نوری شبانگاهی

69

صدای نبض خود را میشنید از دهشتی سنگین

70

بدیدار شگفتی ها ز جای خویشتن بر جست

71

عرق چون شبنم سردی بچهر روشنش بنشست

72

غریوش در دل « کوه حرا » پیچید

73

فغانش از زمین بر رفت و در عرش خدا پیچید

74

***

75

ببانگی پر تضرع گفت:

76

کریما! کردگارا! پاک یزدانا! خداوندا!

77

حکیما! مهربانا! بی نیازا! بی همانندا!

78

ببخشا بر محمد لطف جاویدان سرمد را

79

بگیر از مهربانی دست لرزان محمد را

80

مرا در کشف راز غیب، یاری ده

81

بجان من توان پایداری ده

82

کریما! سخت حیرانم

83

چه می بینم؟ نمیدانم .

84

***

85

محمد بود و نوری از زمین تا بینهایت ها

86

محمد بود و در دل زین معماها حکایت ها

87

دوباره موج آهنگش طنین افکند زیر گنبد گیتی

88

من امشب سخت حیرانم

89

چه می بینم؟ نمی دانم .

90

عجب نوریست این نور شگفت امشب

91

کجا خورشید و ماه آسمانی این ضیا دارد ؟

92

نگه چون میکنم دنباله تا عرش خدا دارد

93

کریما! سخت حیرانم

94

چه می بینم؟ نمی دانم

95

***

96

محمد در سخن با خویش بود آنگاه چون تندر

97

نوائی آسمانی در دل غار حرا پیچید

98

صدائی در زمین از سوی عرش کبریا پیچید

99

در آندم، حق تعالی، گوش بر بانگ خدا میداد

100

محمد، مات و حیران، گوش بر بانگ خدا می داد:

101

بخوان هان ای محمد! گفت: من خواندن نمی دانم

102

ندا آمد: بخوان با من ای امی مکه !

103

بناگه چشمه نوری بجان پاک او تابید

104

دوباره این ندا آمد:

105

بخوان ای بارگاه کبریا را بهترین بنده

106

بخوان بر نام قدس پر شکوه آفریننده

107

خداوندی که انسان را ز خون بسته می سازد

108

بخوان بر نام پاک خالق اکرم

109

بنام آنکه دانش را به نیروی قلم آموخت

110

بنام آن خداوندی که از رحمت

111

بجان مردم نادان چراغ معرفت افروخت .

112

***

113

محمد از شکوه وحی می لرزید

114

در آن ساعت

115

محمد بود و شهر مکه و وحی خداوندی

116

پس از آن شب جهان داند که در گفتار پیغمبر

117

سخن از عشق حق بود و حدیث آرزومندی

118

***

119

محمد از دل « ام القری » این نغمه را سر داد

120

که: ای انسان! خدا یکتاست

121

بجز یکتا پرستی هیچ راه رستگاری نیست

122

بدیگر راهها گر پا گذاری غیر خواری نیست

123

در این آیین جاویدان

124

لب خود را فرو بند از سپیدی وز سیاهی ها

125

تو را تا کی سخن از قصه رنگ است

126

در این آئین سخن از رنگها ننگست

127

به کیش راستین ما

128

گرامی تر بود آنکس که در وی گوهر تقواست

129

گر از شرق است، ور از غرب است

130

گر از روم است، ور از زنگست

131

چه گویم از شکوهت؟ ای محمد ای مهین فرزانه عالم !

132

مرا پای سخن لنگست

133

ز تو فرزانه تر در پهندشت آفرینش کیست ؟

134

ستایش را توانم نیست میدان سخن تنگست

135

ولی با جاودانه نام تو هر روز و هر شب در دل گیتی

136

بهین گلبانگ جاویدست

137

سخن از تو ببام هفت اورنگست

138

ابر مردا! زوالی نیست گلبانگ حقیقت را

139

بیاد تو ز مهد خاک، تا نه گنبد افلاک

140

همیشه، هر زمان، هر شب

141

نوازشگر، نسیم بانگ توحید است

142

طنین افکن نوائی گرم آهنگ است

143

(( تیر ماه ۱۳۵۰ ))

متن شعر کپی شد.