غزل · مولوی
غزل شماره ۲۴۷۷ - سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی...
1
سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی
خاربنان خشک را از گل او طراوتی
2
جان و دل فسرده را از نظرش گشایشی
سنگ سیاه مرده را از گذرش سعادتی
3
از گذری که او کند گردد سرد دوزخی
وز نظری که افکند زنده شود ولایتی
4
مرده ز گور برجهد آید و مستمع شود
گر بت من ز مرده ای یاد کند حکایتی
5
آنک ز چشم شوخ او هر نفسی است فتنه ای
آنک ز لطف قامتش هر طرفی قیامتی
6
آه که در فراق او هر قدمی است آتشی
آه که از هوای او می رسدم ملامتی