کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۴۸۸ - ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی...

1

ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی

آتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی

2

آتش تو مقیم شد با دل من ندیم شد

آتش خویش را بگو کآب حیات آمدی

3

چاشنی خیال تو می بدرد دل مرا

ای غم او چو شکری ای دل من چو کاغذی

4

شمع بدان صبور شد تا همگیش نور شد

نور به است از همه خاصه که نور سرمدی

5

نور دمی که عاق شد طالب روح طاق شد

ماه مرا محاق شد بی مه فضل ایزدی

6

بازرسید آیتی از طرف عنایتی

وحدت بی نهایتی گشت امام و مقتدی

7

بست پلنگ قهر را بازگشاد مهر را

قبه ببست شهر را شهر برست از بدی

متن شعر کپی شد.