کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۵۳۴ - مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری...

1

مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری

اگر مه را جفا گویم بجنبان سر بگو آری

2

مرا بر تخت خود بنشان دوزانو پیش من بنشین

مرا سلطان کن و می دو به پیشم چون سلحداری

3

شها شیری تو من روبه تو من شو یک زمان من تو

چو روبه شیرگیر آید جهان گوید خوش اشکاری

4

چنان نادر خداوندی ز نادر خسروی آید

که بخشد تاج و تخت خود مگر چون تو کلهداری

5

ز بس احسان که فرمودی چنانم آرزو آمد

که موسی چون سخن بشنود در می خواست دیداری

6

یکی کف خاک بستان شد یکی کف خاک بستانبان

که زنده می شود زین لطف هر خاکی و مرداری

7

تو خود بی تخت سلطانی و بی خاتم سلیمانی

تو ماهی وین فلک پیشت یکی طشت نگوساری

8

کی باشد عقل کل پیشت یکی طفلی نوآموزی

چه دارد با کمال تو بجز ریشی و دستاری

9

گلیم موسی و هارون به از مال و زر قارون

چرا شاید که بفروشی تو دیداری به دیناری

10

مرا باری بحمدالله چه قرص مه چه برگ که

ز مستی خود نمی دانم یکی جو را ز قنطاری

11

سر عالم نمی دارم بیار آن جام خمارم

ز هست خویش بیزارم چه باشد هست من باری

12

سگ کهفی که مجنون شد ز شیر شرزه افزون شد

خمش کردم که سرمستم نباید بسکلد تاری

13

بهل ای دل چو بینایی سخن گویی و رعنایی

هلا بگذار تا یابی از این اطلس کلهواری

متن شعر کپی شد.