کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۵۶۵ - ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی...

1

ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی

ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی

2

نوری که بدو پرد جان از قفس قالب

در تو نظری کرد او در نور نظر رفتی

3

رفتی تو از این پستی در شادی و در مستی

آن سوی زبردستی گر زیر و زبر رفتی

4

مانند خیالی تو هر دم به یکی صورت

زین شکل برون جستی در شکل دگر رفتی

5

امروز چو جانستی در صدر جنانستی

از دور قمر رستی بالای قمر رفتی

6

اکنون ز تن گریان جانا شده ای عریان

چون ترک کله کردی وز بند کمر رفتی

7

از نان شده ای فارغ وز منت خبازان

وز آب شدی فارغ کز تف جگر رفتی

8

نانی دهدت جانان بی معده و بی دندان

آبی دهدت صافی زان بحر که دررفتی

9

از جان شریف خود وز حال لطیف خود

بفرست خبر زیرا در عین خبر رفتی

10

ور ز آنک خبر ندهی دانم که کجاهایی

در دامن دریایی چون در و گهر رفتی

11

هان ای سخن روشن درتاب در این روزن

کز گوش گذر کردی در عقل و بصر رفتی

متن شعر کپی شد.