غزل · عبدالقهّار عاصی
زمانه
1
هر آن چه از سر این شهر خسته می گذرد
شکسته می رسد، از ره گسسته می گذرد
2
خیال خاطر خوش جلوه بال عنقایی است
کز آسمان سر ما شکسته می گذرد
3
از این دیار، از این یادگار آبایی
زمانه ،بقچه امید بسته، می گذرد
4
نه بانگ مهر، نه بوی صداقت است این جا
محبت از بر ما دست شسته می گذرد
5
لوگر ۲ جوزای ۱۳۶۴