سایر · فریدون مشیری
زهر شیرین
1
ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق، که نامی خوش تر از اینت ندانم.
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری، به غیر از « زهر شیرینت » نخوانم.
2
تو زهری، زهر گرم سینه سوزی، تو شیرینی، که شور هستی از توست.
شراب جام خورشیدی، که جان را، نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست.
3
به آسانی، مرا از من ربودی، درون کوره ی غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت، نگاهم را به زیبایی گشودی
4
بسی گفتند: «دل از عشق برگیر! که نیرنگ است و افسون است و جادوست!»
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم، که این زهر است، اما! نوشداروست...!
5
چه غم دارم که این زهر تب آلود، تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه درد؛ غمی شیرین دلم را می نوازد.
6
اگر مرگم به نامردی نگیرد؛ مرا مهر تو در دل جاودانی است.
وگر عمرم به ناکامی سرآید؛ ترا دارم که؛ مرگم زندگانی است.