سایر · فریدون مشیری
فقیر
1
ای بینوا ، که فقر تو ، تنها گناه توست!
در گوشه ای بمیر! که این راه، راه توست
2
این گونه گداخته ، جز داغ ننگ نیست
وین رخت پاره، دشمن حال تباه توست
3
در کوچه های یخ زده، بیمار و دربدر
جان می دهی و مرگ تو تنها پناه توست
4
باور مکن که در دل شان می کند اثر
این قصه های تلخ که در اشک و آه توست
5
اینجا لباس فاخر و پول کلان بیار
تا بنگری که چشم همه عذرخواه توست
6
در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا
این شعله های خشم که در هر نگاه توست!