سایر · فریدون مشیری
بیگانه
1
غم آمده، غم آمده، انگشت بر در می زند
هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر می زند
2
ای دل بکش یا کشته شو؛ غم را در این جا ره مده
گر غم در این جا پا نهد، آتش به جان درمی زند
3
از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا؟
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر می زند