سایر · فریدون مشیری
چراغی در افق
1
به پیش روی من، تا چشم یاری میکند، دریاست.
2
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست،
3
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
4
غمم دریا، دلم تنهاست،
5
وجودمبسته در زنجیر خونین تعلق هاست!
6
خروش موج با من می کند نجوا:
7
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت،
8
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت،...
9
*
10
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
11
ز پا این بند خونین برکنم نیست
12
امید آنکه جان خسته ام را
13
به آن نادیده ساحل افکنم نیست.