سایر · فریدون مشیری
سیاه
1
لحاف کهنه زال فلک شکافته شد
2
و پنبه کوچه و بازار شهر را پر کرد
3
و دشت اکنون سرد و غریب و خاموش است
4
آهای لحاف پاره خود رابه بام ما متکان
5
که گرچه پنبه ما را
6
همیشه آفت خورد
7
و دشت سوخته از پنبه سپیده تهی ست
8
جهان به کام حریفان
9
پنبه در گوش است