شعر سپید · فریدون مشیری
هزار اسب سپید ...
1
به سنگ ساحل مغرب شکست زورق مهر،
2
پرندگان هراسان، به پرس و جو رفتند .
3
4
هزار نیزهء زرین به قلب آب شکست .
5
فضای دریا یکسره به خون و شعله نشست .
6
7
به ماهیان خبر غرق آفتاب رسید .
8
نفس زنان به تماشای حال او رفتند !
9
ز ره درآمد باد،
10
به هم بر آمد موج،
11
درون دریا آشفت ناگهان، گفتی
12
هزاران اسب سپید از هزار سوی افق،
13
رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند !
14
*
15
نه تخته پارهء زرین، که جان شیرین بود؛
16
در آن هیاهوی هول آفرین رها بر آب !
17
هزار روح پریشان به هر تلاطم موج،
18
بر آمدند و به گرداب فرو رفتند !
19
*
20
لهیب سرخ به جنگل گرفت و جاری شد .
21
نواگران چمن از نوا فرو ماندند .
22
شب آفرینان بر شهر سایه افکندند.
23
سحر پرستان،
24
فریاد در گلو،
25
رفتند!