کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حافظ

1

روح رویایی عشق،

2

از بر چرخ بلند،

3

جلوه ای کرد و گذشت؛

4

شور در عالم هستی افکند.

5

*

6

شوق، در قلب زمان موج زنان،

7

جان ذرات جهان در هیجان،

8

ماه و خورشید، دو چشم نگران،

9

ناگهان از دل دریای وجود،

10

«گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود»

11

به جهان چهره نمود!

12

13

پرتو طبع بلندش «ز تجلی دم زد»

14

هر چه معیار سخن بر هم زد

15

تا «گشود از رخ اندیشه نقاب»،

16

هر چه جز عشق فروشست به آب!

17

شعر شیرینش، »آتش به همه عالم زد!»

18

می چکد از سخنش آب حیات،

19

نه غزل، «شاخه نبات»!

20

*

21

22

چشم جان بین به کف آورده ام، از چهره ء دوست!

23

دیدن جان تو در چهره شعر تو نکوست.

24

این چه شعر است که صد میکده مستی با اوست!

25

مست مستم کن، از این باده به پیغامی چند.

26

زان همه «گمشدگان لب دریا»

27

به یقین «خامی چند»

28

«کس بدان مقصد عالی نتوانست رسید»

29

«هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند».

30

مگرم همت و عشق تو بیاموزد راه.

31

نه تو خود گفتی و شعر تو بر این گفته گواه:

32

«بر سر تربت ما چون گذری همت خواه؟!»

33

*

34

حافظ از «مادر گیتی» به «چه طالع زاده است»؟

35

طایر گلشن قدس.

36

«اندر این دامگه حادثه چون افتاده ست»؟

37

38

من در این آینه ء غیب نما می نگرم.

39

خود از طالع فرخنده نشانی داده است:

40

«رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم،

41

تا به اقلیم و جود این هم راه آمده ایم»

42

43

نه همین مقصد خود را ز عدم تا به وجود؛

44

نقش مقصود همه هستی را،

45

ز ازل تا به ابد،

46

عشق می پندارد.

47

« آری، آری، سخن عشق نشانی دارد»

48

«رهرو منزل عشق

49

فاش گوید که ز مادر به چه طالع زادم

50

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم!»

51

*

52

53

ای خوشا دولت پاینده ء این بنده ء عشق،

54

که همه عمر بود بر سر او فر همای

55

«خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای»

56

57

بندهء عشق بود همدم خوبان جهان:

58

«شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان»

59

60

بنده ء عشق چه دانی که چه ها می بیند:

61

«در خرابات مغان نور خدا می بیند»

62

63

بندهء عشق، چنان طرح محبت ریزد؛

64

«کز سر خواجگی کون و مکان برخیزد»!

65

66

باده بخشند به او، با چه جلال و جبروت،

67

«ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت»!

68

69

بنده ء عشق، ندارد به جهان سودایی،

70

«ز خدا می طلبد: صحبت روشن رایی»!

71

*

72

73

آنک! آن شاعر آزاده آزاده پرست،

74

عاشق شادی و زیبایی و مهر،

75

76

که «وضو ساخته از چشمه عشق»

77

چار تکبیر زده یکسره بر هر چه که هست،

78

چون سلیمان جهان است، ولی بتاد به دست!

79

تاجی از «سلطنت فقر» به سر،

80

«کاغذین جامه ء» آغشته به خونش در بر،

81

تشنه ء صحبت پیر،

82

«گر ز مسجد به خرابات رود خرده مگیر»!

83

84

همچو جامش، لب اگر خندان است؛

85

دل پر خونش اندوه عمیقی دارد.

86

بانگ بر می دارد:

87

88

«عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت!»

89

«که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.»

90

91

«من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش»

92

«هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت»

93

94

«نه من از پرده ء تقوا به برون افتادم و بس،»

95

«پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت!»

96

«سر تسلیم من و خشت در میکده ها»

97

«مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت!»

98

*

99

100

یک سخن دارد اگر صد گونه بیان،

101

همه روی سخنش با انسان:

102

«کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز»

103

«تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان! »

104

*

105

106

گل، به یک هفته، فرو می ریزد،

107

سنگ، می فرساید.

108

آدمی، می میرد.

109

نام را گردش ایام، مدام،

110

زیر خاکستر خاموش فراموشی

111

می پوشاند.

112

113

شعر حافظ اما،

114

هر چه زمان می گذرد

115

تازه تر،

116

باطراوت تر،

117

گویاتر

118

روح افزاتر،

119

رونق و لطف دگر می گیرد!

120

*

121

لحظه هایی است، که انسان، خسته ست.

122

خواه از دنیا،

123

از زندگی،

124

از مردم

125

گاه حتی از خویش!

126

127

نشود خوش دل با هیچ زبان،

128

نشود سرخوش با هیچ نوا،

129

نکند رغبت بر هیچ کتاب،

130

131

نه رسد باده به دادرسی،

132

نه برد راه به دوست،

133

راست، گویی همه غم های جهان در دل اوست!

134

چه کند آن که به او این همه بیداد رسد؟

135

136

باز هم حافظ شیرین سخن است،

137

که به فریاد رسد!

138

جز حریمش نبود هیچ پناه،

139

نیکبخت آن که بدو یابد راه

140

چاره سازی است به هر درد، که مرهم با اوست.

141

به خدا همت پاکان دو عالم با اوست.

142

143

ای همه اهل جهان،

144

ای همه اهل سخن،

145

آیا این معجزه نیست؟

146

*

147

کس بدان گونه که باید نتواند دانست،

148

این پیام آور عشق،

149

چه هنرها کرده ست.

150

151

به فضا درنگرید!

152

آسمان را

153

«که ز خمخانه حافظ قدحی آورده ست »۱

متن شعر کپی شد.