سایر · فریدون مشیری
خورشید، با دو سرخی
1
سرآمد مگر روز را سروری،
که شد چهره دهر نیلوفری؟
2
حریقی است در بیشه زاران آب
مگر گشت پرپر گل آفتاب؟
3
همه روی دریا گل ارغوان
به هر موج تا بی کران ها روان
4
چه بوده ست خورشید را سرنوشت
که دریا غمش را به خون می نوشت
5
جمال جهان را تماشا خوش است
تماشای خورشید و دریا خوش است
6
دو سرخی برون زاید از آفتاب
که دریا از آن می شود سرخ ناب
7
شگفتا دو سرخی، حیات و عدم
یکی سرخ شادی یکی سرخ غم!
8
یکی صبح، وقت فراز آمدن
گل افشانی جشن باز آمدن
9
یکی عصر از اوج شوکت نگون
همه سرخی اش سرخی اشک و خون
10
درین جا که من دارم اکنون مقام
تماشا کنم هر دو را صبح و شام
11
در آیینه صبح چون بنگرم
همه سرخ شادی بود یاورم
12
به سرخ غروبم چو افتد نگاه
مرا هست در کام اندوه، راه!