سایر · فریدون مشیری
باد در قفس
1
داد ترا نمی برم از یاد، در قفس
ای داد بر تو رفت چه بیداد در قفس
2
گویی زجان و هستی من مایه می گرفت
فریادها که جان تو سر داد در قفس
3
دیوار و در گشوده نشد، گرچه صدهزار
چون تو زدند پرپر و فریاد در قفس
4
چون آفتاب رفتی و من دیر چون غروب
چشمم به جای خالی ات افتاد در قفس
5
از آن همه امید گرامی دریغ و درد
دیگر نمانده هیچ، بجز باد در قفس.