سایر · فریدون مشیری
عدالت
1
گفت روزی به من خدای بزرگ
نشدی از جهان من خشنود!
2
این همه لطف و نعمتی که مراست
چهره ات را به خنده ای نگشود!
3
این هوا، این شکوفه، این خورشید
عشق، این گوهر جهان وجود
4
این بشر، این ستاره، این آهو
این شب و ماه و آسمان کبود!
5
این همه دیدی و نیاوردی
همچو شیطان، سری به سجده فرود!
6
در همه عمر جز ملامت من
گوش من از تو صحبتی نشنود!
7
وین زمان هم در آستانه مرگ
بی شکایت نمی کنی بدرود!
8
گفتم: آری درست فرمودی
که درست است هرچه حق فرمود
9
خوش سرایی ست این جهان، لیکن
جان آزادگان در آن فرسود
10
جای این ها که بر شمردی، کاش
در جهان ذره ای عدالت بود.