غزل · سایه
اشک ندامت
1
ای فرستاده سلامم به سلامت باشی
غمم آن نیست که قادر به غرامت باشی
2
گل که دل زنده کند بوی وفایی دارد
تو مگر صاحب اعجاز و کرامت باشی
3
خانه ی دل نه چنان ریخته از هم که در او
سر فرود آری و مایل به اقامت باشی
4
دگرم وعده ی دیدار وفایی نکند
مگر ای وعده، به دیدار قیامت باشی
5
شبنم آویخت به گلبرگ که ای دامن چاک
سزدت گر همه با اشک ندامت باشی
6
می کنم بخت بد خویش شریک گنهت
تا نه تنها تو سزاوار ملامت باشی
7
ای که هرگز نکند سایه فراموش تو را
یاد کردی به سلامم به سلامت باشی