غزل · سایه
شرم و شوق
1
دل می ستاند از من و جان می دهد به من
آرام جان و کام جهان می دهد به من
2
دیدار تو طلیعه ی صبح سعادت است
تا کی ز مهر طالع آن می دهد به من
3
دلداده ی غریبم و گمنام این دیار
زان یار دلنشین که نشان می دهد به من
4
جانا مراد بخت و جوانی وصال توست
کو جاودانه بخت جوان می دهد به من
5
می آمدم که حال دل زار گویمت
اما مگر سرشک امان می دهد به من
6
چشمت به شرم و ناز ببندد لب نیاز
شوقت اگر هزار زبان می دهد به من
7
آری سخن به شیوه ی چشم تو خوش ترست
مستی ببین که سحر بیان می دهد به من
8
افسرده بود سایه دلم بی هوای عشق
این بوی زلف کیست که جان می دهد به من