غزل · سایه
قدر مرد
1
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد
2
خون می رود نهفته ازین زخم اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
3
این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
داغ محبت تو به دل ها نگشت سرد
4
من بر نخیزم از سر راه وفای تو
از هستی ام اگر چه بر انگیختند گرد
5
روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد
6
ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند
و آن لعل فام خنده زد از جام لاجورد
7
باز آید آن بهار و گل سرخ بشکفد
چندین مثال از نفس سرد و روی زرد
8
در کوی او که جز دل بیدار ره نیافت
کی می رسند خانه پرستان خوابگرد
9
خونی که ریخت از دل ما، سایه! حیف نیست
گر زین میانه آب خورد تیغ هم نبرد