غزل · سایه
ازلی
1
چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
2
به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم
نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی
3
تو یار خواجه نگشتی به صد هنر، هیهات
که بر مراد دل بی قرار من باشی
4
تو را به آیینه داران چه التفان بود
چنین که شیفته ی حسن خویشتن باشی
5
دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق
وگرنه از تو نیاید که دلشکن باشی
6
وصال آن لب شیرین به خسروان دادند
تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی
7
ز چاه غصه رهایی نباشدت، هر چند
به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی
8
خموش سایه که فریاد بلبل از خامی ست
چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی