غزل · سایه
دوزخ روح
1
من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست
خفتگان را به سحرخوانی من حاجت نیست
2
این شب آویختگان را چه ثمر مژده ی صبح؟
مرده را عربده ی خواب شکن حاجت نیست
3
ای صبا مگذر از اینجا، که درین دوزخ روح
خاک ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست
4
در بهاری که بر او چشم خزان می گرید
به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نیست
5
لاله را بس بود این پیرهن غرقه به خون
که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست
6
قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما
خرمن سوختگان را به سخن حاجت نیست
7
سایه جان! مهر وطن کار وفاداران است
بادساران هوا را به وطن حاجت نیست