غزل · سایه
مژده ی آزادی
1
باغبان مژده ی گل می شنوم از چمنت
قاصدک کو که سلامی برساند ز منت؟
2
وقت آن است که با نغمه ی مرغان سحر
پر و بالی بگشایی به هوای وطنت
3
خون دل خوردن و دلتنگ نشستن تا چند؟
دیگر ای غنچه برون آر سر از پیرهنت
4
آبت از چشمه ی دل داده ام، ای باغ امید
که به صد عشوه بخندند گل و یاسمنت
5
بوی پیراهن یوسف ز صبا می شنوم
مژده ای دل که گلستان شده بیت الحزنت
6
بر لبت مژده ی آزادی ما می گذرد
جان صد مرغ گرفتار فدای دهنت
7
دوستان بر سر پیمان درست اند، بیا
که نگون باد سر دشمن پیمان شکنت
8
خود به زخم تبر خلق در آمد از پای
آن که می خواست کزین خاک کند ریشه کنت
9
بشنو از سبزه که در گوش گل تازه چه گفت
با بهار آمدی، ای به ز بهار آمدنت
10
بنشین در غزل سایه که چون آیت عشق
از سر صدق بخوانند به هر انجمنت