غزل · سایه
خون بها
1
ای دوست شاد باش که شادی سزای توست
این گنج مزد طاقت رنج آزمای توست
2
صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر
ای دل بیا که این همه اجر وفای توست
3
این باد خوش نفس به مراد تو می وزد
رقص درخت و عشو ی گل در هوای توست
4
شب را چه زهره کز سر کوی تو بگذرد؟
کان آفتاب سایه شکن در سرای توست
5
خوش می برد تو را به سر چشمه ی مراد
این جست و جو که در قدم رهگشای توست
6
ای بلبل حزین که تپیدی به خون خویش
یاد تو خوش که خنده ی گل خون بهای توست
7
دیدی دلا که خون تو آخر هدر نشد
کاین رنگ و بوی گل همه از نافه های توست
8
پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز
هر سو گذار قافله های صدای توست
9
از آفتاب گرمی دست تو می چشم
برخیز کاین بهار گل افشان برای توست
10
با جان سایه گرچه در آمیختی چو غم
ای دوست شاد باش که شادی سزای توست