غزل · سایه
یاد آر
1
ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم
و ز یار شکایت سوی اغیار نبردیم
2
معلوم نشد صدق دل و سر محبت
تا این سر سودازده بر دار نبردیم
3
ما را چه غم سود و زیان است که هرگز
سودای تو را برسر بازار نبردیم
4
با حسن فروشان بهل این گرمی بازار
ما یوسف خود را به خریدارنبردیم
5
ای دوست که آنصبح دل افروز خوشت باد
یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم
6
سرسبزی آن خرمن گل باد اگر چند
از باغ تو جز سرزنش خار نبردیم
7
بی رنگی ام از چشم تو انداخت اگر نه
کی خون دلی بود که در کار نبردیم
8
تا روشنی چشم و دل سایه از آن روست
از آینه ای منت دیدار نبردیم