غزل · سایه
بر سر آتش غم
1
آه کز تاب دل سوخته جان می سوزد
ز آتش دل چه بگویم که زبان می سوزد
2
یارب این رخنه ی دوزخ به رخ ما که گشود؟
که زمین در تب و تاب است و زمان می سوزد
3
دود برخاست ازین تیر که در سینه نشست
مکن ای دوست که آن دست و کمان می سوزد
4
مگر این دشت شقایق دل خونین من است؟
که چنین در غم آن سروروان می سوزد
5
آتشی در دلم انداخت و عالم بو برد
خام پنداشت که این عود نهان می سوزد
6
لذت عشق و وفا بین که سپند دل من
بر سر آتش غم رقص کنان می سوزد
7
گریه ی ابر بهارش چه مدد خواهد کرد؟
دل سرگشته که چون برگ خزان می سوزد
8
سایه خاموش کزین جان پر آتش که مراست
آه را گر بدهم راه جهان می سوزد