غزل · سایه
پژواک
1
دل شکسته ی ما همچو آینه پاک است
بهای درنشود گم اگرچه در خاک است
2
ز چاک پیرهن یوسف آشکارا شد
که دست و دیده ی پاکیزه دامنان پاک است
3
نگر که نقش سپید و سیه رهت نزند
که این دو اسبه ی ایام سخت چالاک است
4
قصور عقل کجا و قیاس قامت عشق
تو هرقبا که بدوزی به قدر ادراک است
5
سحر به باغ درآ کز زبان بلبل مست
بگویمت که گریبان گل چرا چاک است
6
رواست گر بگشاید هزار چشمه ی اشک
چنین که داس تو بر شاخه های این تاک است
7
ز دوست آنچه کشیدم سزای دشمن بود
فغان ز دوست که در دشمنی چه بی باک است
8
صفای چشمه ی روشن نگاه دار ای دل
اگر چه از همه سو تند باد خاشاک است
9
صدای توست که بر می زند ز سینه ی من
کجایی ای که جهان از تو پر ز پژواک است
10
غروب و گوشه ی زندان و بانگ مرغ غریب
بنال سایه که هنگام شعر غمناک است
11
دل حزینم ازین ناله ی نهفته گرفت
بیا که وقت صفیری ز پرده ی راک است