غزل · سایه
خون در جگر
1
دلا حلاوت آن دل ستان اگر دانیم
به جان او که دل از آن او نگردانیم
2
اگر به ماه بر آید و گر به چاه شود
چراغ راه همان شمع شعله ور دانیم
3
حدیث غارت دی از درخت پرسیدند
جواب داد که ما وقت بار و بر دانیم
4
به آب و رنگ خوشت مژده می دهیم ای گل
که نقش بندی این خون در جگر دانیم
5
خمار این شب ساغر شکسته چند کشی؟
بیا که ما ره میخانه ی سحر دانیم
6
زمانه فرصت پروازم از قفس ندهد
وگرنه ما هنر رقص بال و پر دانیم
7
خدای را که دگر جرعه ای از آن می لعل
به ما ببخش که ما قدر این گوهر دانیم
8
طریق سایه اگر عاشقی ست عیب مکن
ز کارهای جهان ما همین هنر دانیم